۸۲- شهروند اروپایی ِ شبه ِ ایرانی!

آقای هیس: پول ِ بازیافت زباله صد و چهل و شش یورو اومده!
من: همچین زباله ای براشون تولید کنم که ده برابر ِ این پول رو مجبور باشن هزینه کنن! از دل و دماغشون در میارم!
یعنی با گفتگوی بالا، من ثابت کردم یک عدد ایرانی تمام عیار هستم!

+ ایرانی های اینجا هم دارن یه تکون هایی به خودشون می دن! چند شب قبل مراسم یادبودی برای دو جوان ِ ا.عد.ام شده برگزار کردند. به دلیل مسائل امنیتی من عکسی از مراسم نگرفتم. اگر هم عکسی توی اینترنت پخش شد، اونی که یه بلوز بافتِ فانتزی سبز تنش هست، من نیستما!

۱۲ نظر

۸۱- مسافرت از نوعِ شِکمی!

بدترین قسمت زندگی این هست که یهو به این واقعیت برسی که دقیقا” مثل جناب خر در گِل که چیزی نیست، در باتلاق گیر کردی و هر چی هم سعی می کنی خودت رو بکشی بیرون وضع بدتر میشه! بد در نظر بگیرید توی این هیری ویری بخوای چهار پنچ تا هندونه ای رو هم که خریدی یهو با هم بلند هم بکنی!
خوب اون مثال بالا دقیقا” حال و روز این روزهای من هست! با این تفاوت که حس می کنم اون خر بیچاره چاره ای نداشته اما من دارم اما نمی دونم چیه!:دی
در راستای این وضعیت وخیم روحی- شخصیتی! نه که کلا” این مدت اصلا” هم استراحت نکردم من!! و کلا” آدم خوشحالی هم هستم و پایبند به این عقیده که بهترین کار برای تغییر روحیه مسافرت هست؛ تصمیم گرفتم وسط این باتلاق و بلند کردن این هندونه ها یه سفری هم برم! از طرفی چون تو خونه ما هر چی آقامون بگه، همونه!! هر چی هیس گفت :” من نمی تونم بیام سفر!” من کار خودم رو کردم و برای اون هم بلیط گرفتم! ما برای عید ایران هستیم!
بعد حالا در نظر بگیرید این مدت من همش دارم خوابهای مرتبط با ایران می بینم! اکثر خوابها هم فرهنگی-سیاسی هست! یعنی یا دارم میدان انقلاب کتاب می خرم یا توی میدان انقلاب به عنوان یک عدد اراذل و اوباش شعار میدم! ( نه که اون موقع که اونجا بودم خیلی از این کارها کردم!!)
بعد در نظر بگیرید یهو وسط این خوابها از دست آدم در میره و یهو آدم خواب شرم آور هم می بینه! یعنی من هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد شکمو و بی جنبه باشم! اولین شبی که تصمیم قطعی برای ایران رفتن گرفتم، تا خود صبح داشتم خواب ِ خورشت ِ قیمه بادنجان و ته چین و کشک و بادنجان رو می دیدم! نه که اینجا نباشه یا من درست نکرده باشم! خوابه دیگه!! دست خود ِ آدم که نیست!! بعد جالب اینه که آخر خوابم داشتم برمی گشتم اینجا! بعد قشنگ یادمه داشتم یه دونه از این کیسه های ۳۰ کیلویی خیاربوته ای با خودم میاوردم!! یعنی از خواب که پریدم تا چند دقیقه اول داشتم از خجالت می مُردم از دیدن ِ این خواب!!
بقیه اش رو نمی گم چون می ترسم دیگه روم نشه باهاتون کامنت به کامنت بشم!:دی

+ کامنت ها همشون به من می رسه اما قبل از نمایش من باید تأییدشون کنم. خیالتون راحت مشکلی نیست!

۱۳ نظر

۸۰- پایان ِ نقاهت!

دوران یأس از نوعِ جیغ! با یه اتفاق کاملا” ساده اما عمیق تموم شد! مهم ترین دستاورد این دوران! که ماشاالله حداقل ماهی یکباری درگیرش می شم! این بود که تکلیف خودم رو با یک سری از افکار خودآزاردهنده روشن کنم. بماند که باز دوباره اگه تغی!(تقی؟!) به توغی!(توقی!؟) بخوره باز همون آشه و همون کاسه! کلا” ما خانوم ها یک سری اخلاق خاص داریم که دقیقا توی یه زمان های خاصی ظهور می کنن و بعد هم فروکش می کنن! این وسط هم احتمالا” دیگران بی نصیب نمی مونن!

+ دیدید بعضی از آدم ها فرای زبان و جنسیت و نوع نگرش به موضوعات مختلف، چقدر با
دیگران متفاوتند!؟ چقدر خوب می تونن درک کنن و چقدر خوب می تونن یه حس خوب آنی رو به آدم تزریق کنن!؟
اینطور آدم ها ذاتا” می تونن با افکار و احساسات آدم ها ارتباط برقرار کنن و بدون اینکه توضیحی بدی همه چیز رو می دونن!
اینطور آدم ها همیشه برای منی که وقتی دچار یأس می شم لام تا کام حرف نمی زنم، نعمتی بودن!

۱۶ نظر

۷۹- یأس از نوع ِ جیغ!

من موندم که چرا دچار هر نوع یأسی، اعم از فلسفی، الهی!، شخصیتی!، زناشویی!، خودکم بینی! و خلاصه هر چیزی که ته دلم یه کم حس ِ خستگی مفرط و عدم اعتماد به نفس کاذبی که خدا رو شکر من یکی همیشه چند تا گونی اش رو دارم، به وجود بیاره، سر خودم خالی می کنم!
یعنی کافیه من یه فیلم ببینم و دچار نوستالژی بشم، از همون لحظه به این فکر میکنم که:” این منِ درون برای چی ِ من هست حالا؟! ”
بعد کلا” نه که من استعداد عجیبی دارم توی زایش ِ انواع یأس، بعضی وقتا خودم هم می مونم که مثلا” الان دچار کدوم نوعش شدم!
این روزها دچار یأسی از نوع خوددرگیری شدم! یعنی رسما” کم مونده وایسم خودم رو تنبیه بدنی هم بکنم! دیگه چیزی توی وجودم باقی نمونده که بهش گیر ندم! در پی این حالت، تلاش بی وقفه ای می کنم که یه وقت با خودم چشم تو چشم نشم که می ترسم برگردم یه چیزی به خودم بگم که یه عمر شرمنده خودم بشم!:دی

۷۸- شانس ِ سرماخورده!

یعنی من از خودم بی جنبه تر و بدشانس تر هیچ جا ندیدم! دیروز می خواستم برم کلاس، به جای پلیور تصمیم گرفتم یه لباس بهاره بپوشم که سر کلاس از گرمای همیشه خفه نشم! توی ایستگاه اتوبوس که بیست دقیقه!! معطل اتوبوس شدم. یعنی با سیستم اتوبوسرانی اینجا که برنامه زمانبدنیش هیچوقت به هم نمی خوره این موضوع واقعا” حیرت آور بود و البته می شد مستقیم و غیرمستقیم به حضور من ربطش داد! یعنی اون بیست دقیقه من انقدر بید بید لرزیدم که داشتم به برگشتن به خونه فکر میکردم دیگه! خلاصه اتوبوس اومد و سوار شدم رفتم کلاس، می بینم شوفاژ خراب شده و پنجره کلاس هم چارطاق!! بازه. همونجا بود که احساس کردم شانس من داره از یه جاهایی برام دست تکون می ده! درگیر فحش و فحش کاری با خودم و شانس ام بودم که یکی از ته کلاس فینی کرد که مو به تن ام سیخ شد و همزمان بغل دستیم هم شروع کرد یه کله پشت سر هم عطسه کردن! یعنی اگر فکر کردید من بعد همه این اتفاقات سُر و مور و گنده پای کامپیوتر نشستم و به جای زیر و رو کردنِ فرهنگ فحش ام دارم چای بابونه ام رو هورت!؟ می کشم، سخت در اشتباهید!
یکی نیست بگه، وقتی نه جنبه پوشیدن لباس بهاره رو داری نه شانسش رو، چرا می پوشی؟!

+ یکی از دوستان از ایران تماس گرفته :” اونجا هوا چطوره؟”
من:” خدا رو شکر امروز هوا خیلی عالیه! پنج درجه زیر صفره! صبح هم بعد از یکی دو هفته چند ساعتی آفتاب داشتیم!”
دوستم با حسرت:” بمیرم برات که منفی پنج رو می گی عالی!”

۲۰ نظر

۷۷- چارچوب رفتاری!

من کلا” از اون دسته از افرادی هستم که بر نوع رفتار خودشون با دیگران ایمان دارن! و ابدا” اجازه هیچ نوع دخالتی رو حتی به عزیزترین افراد زندگیشون نمی دن! البته این بر اون معنی نیست که در کارهاشون با کسی مشورت نمی کنن!
همیشه از این متنفر بودم که کسی برای من حد و حدودی در نوع رابطه ام با دیگران تعیین کنه! تا به امروز هم به هیچ کس چنین اجازه ای ندادم و مِن بعد هم چنین اجازه ای نخواهم داد! روابطم با دیگران از دید خودم تا حدی سنجیده بوده که جای هیچگونه حرف و حدیثی باقی نگذاشته و نخواهد گذاشت. به هر حال هیچ چیز به اندازه دخالت کردن دیگران نمی تونه من رو عصبی کنه! اون هم دخالتی که بدون شناخت و دلیل و یا دونستن اتفاقات باشه!
من عقیده دارم هر رابطه باید بر پایه احترام متقابل باشه. حالا این رابطه می تونه یک رابطه عاشقانه، یک رابطه دوستانه ساده و یا یک رابطه کاری و … باشه! احترام متقابل عنصر جدایی ناپذیر هر رابطه ای هست و اگر روزی این احترام از بین رفت باید دفتر اون رابطه رو بست! کلا” توی تموم کردن اینطور رابطه ها هم استعداد عجیبی دارم! یعنی برام فرق نمی کنه در گذشته چقدر با طرف مقابلم روزهای خوب داشتم؛ طرف عمه ام باشه! نزدیک ترین دوستم باشه! همکارم باشه! کافیه احساس کنم اون احترام و محبتی که من دارم برای رابطه خرج می کنم یا به حساب وظیفه گذاشته میشه و یا بازتابی نداره، خیلی راحت همه چیز تموم! در مرحله اول تمام صمیمت ها از بین می ره و اگر ببینم طرفم همچنان در خواب خرگوشی تشریف داره، به مرور دور می شم و بعد هم در چهارچوب همون احترام، رابطه رو به جایی می رسانم که همه چیز تموم بشه! به عقیده خودم این منطقی ترین کار هست!
من از اون دسته از آدم ها نیستم که سعی می کنند حتی دشمنشون رو هم با محبت کردن جذب کنن! احترام زیادی برای ایندسته از افراد قائلم اما درک کاری که می کنن از چهارچوب فکری من خارج هست!
حالا برای من با این طرز فکر خیلی سخت هست بخوام بشینم وسط یه جمع و کسی بخواد من رو بازخواست کنه که “چرا با فلانی چنین رفتاری داری؟!” و یا “چرا با فلانی تماس تلفنی نداری!؟”
هضم اینگونه صحبت ها و برخوردها برای منی که توی خانواده ای بزرگ شدم که آنقدر برای افکارم و نوع رفتارم ارزش قائل بودن که هیچگاه در مورد کارهام توضیحی نخواستن، خیلی سخت هست!

+ دیشب همینطور داشتم توی فلدرهای دوران مجردی آقای هیس می گشتم، به فلدری برخوردم از کارهای موسیقی آقامون! یادمه این دو تا کار رو خیلی سالها قبل برام فرستاده بود و من با شنیدنشون حس خوبی پیدا می کردم! البته اون موقع هنوز خبری از یه رابطه عاطفی نبود!:دی
بدون امکانات تخصصی!! ضبط شده ها!! خانومی هم که باهاش می خونه انگار فقط همکار بوده!!:دی
آشفته  و  عاشق

۱۶ نظر

۷۶- توجیه بی وجدانی!

یادمه قدیم ها! وقتی طبق برنامه روزانه ام عمل نمی کردم و مباحثی که قرار بر مطالعه شون بود، مطالعه نمی کردم؛ دچار عذاب وجدان می شدم! حالا انقدر اعتماد به نفسم رفته بالا که عذاب وجدان که نمی گیرم هیچ، خودم رو توجیه هم می کنم که:” بالاخره هر آدمی به مرخصی هم احتیاج داره!!”
حالا این وسط خودم هم همینطور انگشت حیرت به دندون موندم که، بابت کدوم فعالیت، باید به خودم مرخصی بدم؟!

۷۵- مادرشوهر روشنفکر!

بعد از دو هفته تشریف مبارکتون رو ببرید کلاس، وقتی استاد در مورد تمرین های حل شده سؤال کنه، با پررویی تموم توی چشماش زل بزنید و خودتون رو بی اطلاع نشون بدید و بعد هم در مورد این صحبت کنید که در تعطیلات، کلی فیلم دیدید و کلی هم استراحت کردید و البته فقط گاهی هم به این فکر کردید که اگر برای زبان هم وقت بگذارید بد نیست، نشون دهنده این هست که از تعطیلاتتون کمال استفاده رو کردید!:دی

+ دو ماهی میشه که یه دونه از این ترازوهای دیجیتالی خریدیم که مثلا” اگر نیم گرم هم چاق شدیم بفهمیم! بعد حالا از اون روز، من دقیقا” بدون تغییر سایز، سه کیلو چاق شدم! بعد جالبش اینه که من اگر قبل از غذا خوردن خودم رو وزن کنم وزنم از بعد از غذا خوردن بیشتر هست! بعد جالب ترش اینه که در کل این ترازو علاقه وافری به نشون دادن سیر صعودی وزن داره! منم که کلا” دچار توهم چاقی!! حساب کتاب کردم، تا یک سال دیگه من یک عدد جیغ میشم با وزن ِ صد کیلو و البته سایزِ بین ِ سی و شش، سی و هشت!

+ مادرشوهر محترمه:” برای اینکه توی زمستون از خشک کردن ِ لباس راحت باشید باید یه خشک کن جدا بگیرید!”
من در حالی که کلا” مرض دارم برای اذیت کردن:” الآن که لازم نداریم! هر زمان بچه دار شدیم می خریم!”
مادرشوهر محترمه با ذوقی در حدِ پیدا کردنه چهار تا اسکناس ِ پانصد یورویی با هم!!:” کی؟”
من با همون بدجنسی ِ قبلی!:” پنج، شش سالِ دیگه!”
مادرشوهر محترمه با یه حسی بین بدجنسی من و همون ذوقشون!:” انشالله شب تو تاریکی از دستتون در بره!!”
من…! ( نکنه انتظار داشتید با پررویی جواب بدم؟!)

۱۶ نظر

۷۴- مهمون‌های خارجی!

در راستای رفتن به مجلس لهو و لعب و در عالم مستی ِ دیگران، یهو قرعه کشی کردن برای اینکه ملت خودشون رو خونه یکی بندازن، و با توجه به شانس گل وبلبل ِ من! قرعه به اسم خونه ما افتاده بود، بنده و آقای هیس دیروز برای صبحانه مهمان داشتیم!
پریروز از کله سحر من هی آیت الکرسی خوندم و فوت کردم به این گوشی تلفن که زنگ که می زنم به همکلاسی ها، از اومدن منصرف شده باشن! اما دریغ!! حوالی ساعت نه شب هم برای اینکه بهم ثابت بشه کلا خیلی خوش شانس هستم!! یکی از بچه هایی که شماره من رو نداشت و من هم شماره اش رو نداشتم، با روشی کاملا” ضربتی شماره من رو پیدا کرده بود و تماس گرفت که یادآور بشه :” حتما” میام!!”
در نظر بگیرید کله سحر از خواب بیدار بشی، تن درد هم داشته باشی، کلی هم کار داشته باشی، بعد حلیمی هم که درست کردی، هی بازی در بیاره و بخواد ته بگیره! بعد توی اون هیر و ویر، بوی گند تخم مرغ های آبپز پوست کنده هم با هیچ بوگیری از خونه خارج نشه! یعنی وعظی بودها!
اولین گروه که رسیدن، من انقدر آروم بودم که انگار شش ساعت کامل خوابم رو کرده بودم و صبح هم در حالی از خواب بیدار شده بودم که همه چیز آماده پذیرایی بوده!
گروه دوم که هی توی ایستگاههای مختلف اتوبوس به هم ملحق شده بودن در حالی پیداشون شد که آدرس ما رو گم کرده بودن! یعنی من موندم آدرس به این سرراستی دیگه گم کردن هم داره؟!
پالتو پوشیدم رفتم وایسادم دم در و هی براشون دست تکون دادم و سوت زدم و لنگ و لگد پرت کردم که بالاخره من رو دیدن!
حالا من هی بگم دچار آلزایمر موضعی شدم! هی شما بیاید دلداری بدید که، طبیعیه! درست میشه!
سوار آسانسور شدیم، طبقه دوم رو زدم. آسانسور که نگه داشت اصلا” نگاه نکردم ببینم کجا هستیم! دست ملت رو گرفتم از آسانسور کشیدمشون بیرون و بردمشون ته راهرو! حالا زنگ هم زدم، بعد یهو نگام افتاد به اسم پشت در، می بینم:” وا!! اسم ما کوش پس؟! تا دیشب که سر جاش بود!! یهو نگام افتاد به پادری، دیدم :” وا! پادری رو باز عوض کردن؟؟!”
یهو یادم افتاد که این صحنه ها تا حالا چند باری تکرار شده! طبق معمول اشتباه رفته بود!! حالا صاحب آپارتمان با چشمهای خواب آلود در رو باز کرده!! اصلا” شبیه هیس نبود!!:دی
یعنی من همون وسط از خنده ریسه می رفتم ها!!
دیدن ِ یه آپارتمان با دکوراسیون سنتی! براشون واقعا” جالب بود! یعنی مدیونید اگر آمار گردشگری ایران بالا رفت، فکر کنید دلیلش چیزی جز تلاش من و هیس برای معرفی فرهنگ ایرانی هست!!
خواستن فیلم عروسی ایران رو ببینن! گذاشتیم! یعنی یکی باید میومد این فک های اینها رو از رو زمین جمع می کرد! من نمی دونم اینها در مورد ایران چی فکر می کردن، اما احتمالا” چیزی در حد چند درجه زیر افغانستان توی ذهنشون بوده! هیس هم که کلا” پر حوصله، در مورد سفره عقد و عروسی ایرانی ها و چگونگی عقد و رقص های ایرانی و حتی تعداد امضاهای زمان ِ عقد هم توضیح داد!
حالا در نظر بگیرید، وسط فیلم ِ عروسی دیدن، من پاشدم رفتم تخمه آوردم!! یعنی وقتی تخمه رو آوردم یادم افتاد اینا چه می دونن تخمه چیه! حالا اون وسط دارم آموزش می دم چطوری تخمه رو با دندون هاشون بشکنن!! همه هم که با استعداد! یعنی من فکر نمی کنم، غیر از یکی از همکلاسی های عراقی که می دونست تخمه چیه، بقیه تونسته باشن حتی یه دونه مغزِ تخمه هم بخورن!!
بعد هم که رفتن سروقت ِ سازهای ِ آقای هیس و بعد هم با هیجان به صدای سازها گوش دادن! هیجانشون زمان گوش دادن به دف و تنبک واقعا” جالب بود!
مهمانی عجیبی بود و من حس عجیبی داشتم! حسی که این روزها با توجه به سرکوب های داخلی، واقعا” بهش احتیاج داشتم!

۱۱ نظر

۷۳- کبوتر با کبوتر، باز با باز- ۲!

کسانی در ازدواج های خارج از چارچوب ضرب المثل ” کبوتر با کبوتر، باز با باز” می تونن به خوشبختی و آرامش ِ خیال امید داشته باشن که درصد انعطاف پذیری ِ بالا و انرژی فوق العاده زیاد داشته باشن. در نظر بگیرید این تنها برای ازدواج ها هم ملیتی هست!
ازدواج های فراملیتی، مبحثی کاملا” مجزا هست! می تونیم در حالت کلی این گونه ازدواج ها رو به دو دسته تقسیم کنیم!
در نظر بگیرید، به طور مثال دسته اول: فردی ایرانی که در ایران رشد پیدا کرده و دوران بلوغ و حتی ابتدای جوانی رو در ایران گذرونده، توی شرایطی قرار می گیره که با فردی که دارای ملیتی دیگر هست ازدواج کنه. حالا یا همون اوایل جوانی مهاجرت کرده و بعد شرایط ازدواج براش فراهم شده و یا اینکه کلا” در ایران زندگی می کنه و حالا برای ازدواج با فرد مذکور باید مهاجرت کنه به کشور اون فرد!
دسته دوم افرادی هستند که قبل از دوران بلوغ و حتی در کودکی ایران رو ترک کردن و شرایط ازدواج در حالی براشون پیش میاد که مهاجری هستند که سالهای سال هست با فرهنگ کشورِ مهاجرپذیر تا حد زیادی کنار اومدن و چه بسا فرهنگ کشور خودشون رو هم فراموش کردن!
به نظر من ازدواج های فراملیتی برای افراد دسته دوم راحت و چه بسا دلچسب تر از ازدواج با یک هموطن خودشون هست! چرا که هر دو طرف درک متقابلی از شرایط موجود اجتماعی و فرهنگی کشوری که درش ساکن هستند، دارند! البته هستند افراد زیادی از این دسته که ترجیح می دن با هموطن خودشون ازدواج کنن و البته این کاملا” به نوع تربیت و شرایط خانوادگی برمی گرده!
به عقیده من، سخت ترین نوع ازدواج، ازدواج دسته اول هست! با اون طرف کار ندارم اما طرف ایرانی! هم باید با شرایط جدید زندگی در یه کشور جدید آشنا بشه و هم با فرهنگ و دیدگاههای جدید ِ کسی که می خواد در کنارش زندگی کنه! این می تونه خیلی هیجان انگیز باشه اما کافیه اون طرف ایرانی فقط یه کم شبیه من باشه! یعنی کلا” انعطاف منعطاف که هیچی! صبر و تحمل هم که هیچی! یعنی از همون روز اول تکلیف خودش رو با طرفش روشن می کنه که:” این آستین های بالا زده رو می بینی؟ به هوای زندگی با تو بالا رفته! کشور من یه فرهنگ ۲۵۰۰ ساله داره که شکر خدا هیچ کشوری نداره!! داشته باشه هم از ما کش رفته!! سندش موجوده!! من که تو نمی شم!! تو باید من بشی!”
یعنی هیجان تولید میشه اما نه هیجانی دلچسب که آدم رو به ادامه اون زندگی امیدوارم کنه!
ازدواج های فراملیتی اگر چه انرژی و انعطاف پذیری بالایی رو برای رسیدن به آرامش و زندگی مطلوب می طلبند اما در کنارش شرایط مطلوب برای آشنایی با ملیت، فرهنگ و زبان ِ جدید هم هست! و البته من گمان می کنم بیشترین منفعت رو بچه هایی می برن که در این شرایط به دنیا بیان!
البته این در صورتی ممکن هست که زوج زندگی رو به آرامشی نسبی رسونده باشن!

۱۰ نظر

۷۲- کبوتر با کبوتر، باز با باز!

از قدیم و ندیم این ضرب المثل رایج بوده که:” کبوتر با کبوتر، باز با باز!”
از دید پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما، ازدواج هایی می تونستند سرانجام داشته باشند که یه جورایی در چارچوب این ضرب المثل شکل گرفته باشن! این چارچوب رو اگر بخوایم باز کنیم، می تونیم از نظر، سطح موقعیت اجتماعی، سطح فرهنگ، سطح تحصیلات، موقعیت مالی و حالا کمی باز تر، زادگاهها یا همون رسم و رسومات قومی قبیله ای، بهش نگاه کنیم! البته من عقیده دارم با رواج شهر نشینی دو مورد آخر یه جورایی کمرنگ شده و گاهی حتی بهش توجه هم نمی شه! که شاید گاهی توجه کردن به این موضوع از توجه نکردن بهش سودمندتر باشه!
اگر بخوایم این موضوع رو از کمی بالاتر بهش نگاه کنیم، می تونیم به ازدواج های فرا ملیتی هم اشاره ای کنیم! یادمه اولین بار وقتی به طور جدی به این موضوع فکر کردم که سال اول دانشگاه بودم! دوست پدر محترم از کانادا برای تعطیلات تشریف آورده بودن و با آب و تاب در مورد دامادِ آمریکاییشون صحبت می کردن. یادمه اون موقع جذاب ترین قسمت این قضیه برام، یادگیری هر چه بهتر زبان انگلیسی توسط دختر دوست پدر بود! هر چند که اون خانوم پزشک بودن و زیاد فرقی به حالشون نمی کرد! به هر حال تا وقتی از نزدیک برای آدم پیش نیاد نمیشه روی سود و زیانش حساب کرد!
به نظر شما، اینگونه ازدواج ها چه مشکلاتی، پیش رو دارن و البته چه مزیتی نسبت به ازدواج های نرمال دو هموطن!!؟

۱۱ نظر

۷۱- تقسیم شانس!

این چند روز درست شدم مثل آدمهایی که تازه با تکنولوژی روز آشنایی پیدا کردن! تازه می فهمم یک سالی که سعی نکردم خودم رو با فن آوری های مربوط به وبلاگ نویسی به روز کنم، چه ظلمی در حق خودم کردم!! یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنویدها!
منی که یه روز کدها رو چشم بسته می نوشتم حالا با چشمای گرد شده به کدها نگاه می کنم. حالا اونش به کنار! این چیزهای جدید رو بگو!! فید یا همون خوراک! یعنی رسما” امروز داشتم به این فکر می کردم که یه کلام به هیس بگم “نمی تونم ” و خیال خودمو اون رو راحت کنم! بعد دیدم خیلی زشته برای منی که شوهرم رو از راه همین طراحی، مراحی پیدا کردم!! – نگفته بودم بهتون؟؟!-  حالا برم راست تو چشماش نگاه کنم و بگم:” نمی تونم!” چی فکر می کنه پیش خودش؟!
حتما” اول از همه این به ذهنش می رسه که، اون زمان های دور، احتمالا” برای اینکه تورش بزنم، طراحی های این و اون رو به اسم خودم بهش معرفی می کردم و … !! بالاخره اینکه، عزمم رو جزم کردم که از پس همش خودم بر بیام! فقط موندم چطوری! میشه یه لیست از این تکنولوژی های روز، یکی در اختیار من بذاره که بدونم تا چه حد باید آگاهیم رو بالا ببرم!!؟
در مورد لینکدونی ِ گوگل ریدری! ممنون از ارجاع دادن هاتون به وبلاگهایی که ساختنِ این مهم!! رو شرح دادن اما من چند روز پیش آماده اش کردم! کدش دستمه! اگر کدِ قالب های اینجا با اچ تی ام ال نوشته شده بود مشکلی نداشتم! مشکل در حال حاضر پی اچ پی بودن اینجاست که دست و پای من رو بسته! کسی غیر از آقای هیس پی اچ پی می دونه!؟
+ در نظر بگیرید توی یکی از این برنامه های مسابقه های تلویزیونی شرکت می کنید، بعد فرداش باهاتون تماس می گیرن که ” شما به قید قرعه، برنده یک سفر دونفره به دبی شدید! تا دوهفته دیگه از طرف ما نامه ای به شما می رسه!”
بعد شما با همسرتون هی می شیند به این فکر کنید که، “چه خوش شانس بودید و خبر نداشتید ها!! از این به بعد باید کار و زندگی رو ول کرد و چسبید به این برنامه تلویزیونی!! حالا کی برنامه مون رو برای سفر خالی کنیم؟” بعد نامه که میاد ببینید فقط اقامت در یه هتل پنج ستاره رو بردید و نه به همراه بلیط هواپیما! به این نتیجه می رسید که موقع تقسیم کردنه شانس های یک شبه!! احتمالا” شما دو نفر داشتید با هم سرِ اینکه کی اول بره دستشویی!! چونه می زدید!!

۱۲ نظر

۷۰- منزل نو!

یعنی وقتی وایمیستم از عقب به خودم نگاه می کنم، دقیقا یادِ داستانِ با خانمان می افتم! یه سری نوشته انداختم رو دوشم و هر چند وقت یه بار یه جایی اسباب کشی می کنم! امیدوارم این یکی دیگه خونه آخر باشه و همین جا موندگار بشم! البته این موضوع دقیقا” ارتباط مستقیم داره با جدیت آقای هیس در روبراه کردنه اینجا!! این رو گفتم که اگر فردای روز من باز دوباره برگشتم بلاگر بدونید ماجرا از کجا آب می خوره!!
مسئولیتی که در حال حاضر در روبراه کردنه اینجا به عهده گرفتم ، اضافه کردنه لینکدونی گوگل ریدری هست که با توجه به اینکه من کلا” هیچ گونه شناختی از پی اچ پی ندارم، این کد ِ لینکدونیه!! همینطوری مونده رو دستم و هر جا هم که به زور می خوام جاش بدم نمیشه که نمیشه! هیس هم منتظر که من یه کلام بگم “نمی تونم!!”، من هم که روم خیلی بیشتر از این حرفاست!
حالا اگر کسی یه اشاره ای چیزی بکنه طوری که به روم نیاره من چطور در عمق ماجرا گیر کردم، مشتاقانه می پذیرم!!

۲۱ نظر

۶۹- روزمرهء ساده!

شاید اگر همسر هیس نبودم و خیالم از بابت وزنش راحت نبود، عمرا” دوباره شیرینی پزی رو شروع می کردم. شیرینی پزی و کلا” درست کردن هر خوراکی که شیرین باشه همیشه باعث آرامش اعصاب من بوده! از طرفی نه که کلا” اعصاب من همیشهء خدا به هم ریخته است، همین باعث شده که همیشه سورپرایزی از نوع ِخوراکی برای هیس داشته باشم!
دیروز شب سیلوِستا یا همون شب سال نو با تولد مادر شوهر محترمه یکی شده بود و به همین مناسبت بنده سعی کردم همانند یک عدد عروس ِ سوگلی!! عمل کنم و این درست شد!
حالا در نظر بگیرید کار تموم شد و یه عکس هم ازش گرفتم که بفرستم خدمت مامان ِ محترمه که بدونن هنوز از انگشتان دخترشون همین طور هنر می باره و کسی جلوی بالا رفتنش از پله های  ترقی رو نگرفته!
خلاصه که در همین احوال که من درگیر برون ریز استعدادهام بودم، آقای هیس خبر دادن که ” نیازی نیست عروس خوب بودن ات رو در قالب کیک درست کردن، تفهیم خانواده کنی چون کیک خریدن! ”
یعنی اگه راه داشت همون موقع کیک رو می بردم می دادم همسایه بغلی که صدای جیغ جیغ ِ بچه هاش اعصاب و روان برای من نذاشته بود! اما مگه دلم اومد!!
کاری ندارم به اینکه موقع مهمونی خیلی اتفاقی وروجک ِ خواهر شوهر محترمه عکس کیک رو دید و بعد هم ساعت یک صبح ما راهی خونه شدیم که کیک رو به تولد برسونیم!
آتشبازی اینجا هم خوب بود. فقط مشکل مه بود که کاسه کوزه ها رو تا حدی به هم ریخت اما مردم آتشی می سوزوندن. من هم در راستای هر چه زودتر تموم شدن ِ انبار مهمات ِ وروجک ِ خواهر شوهر محترمه، آتشی سوزوندم و ترقه مرقه ای بود که آتش می زدم!
+ مدام به خودم می گویم:” می گذرد! زود”
کاش همین باشد!

۱۵ نظر

۶۸- مامان ِ حاضر جواب!

مامان محترمه دیروز برای پاره ای کارهای مربوط به همون ساختمونمون که چند سالی هست در دست ِ احداثه!! رفته بودن شهرداری. کلا” پرنده که اونجا پر نمی زده. یه عده انگشت شماری از کارمندا تشریف داشتن که اونا هم داشتن آماده می شدن تشریف ببرن! یعنی رسما” شهرداری تعطیل و بزن که بریم!! مامان پرسیده:” چرا به کار ارباب رجوع رسیدگی نمی کنید؟”
همون کارمندایی که داشتن تشریف مبارکشون رو می بردن اعلام می کنن که:” امروز راهپیماییه! دستور دادن همه بریم! شما نمیاید؟”
مامان محترمه حاضر جوابانه!!:” به ما که مجوز ندادن اما انگار به شما مجوز که دادن هیچی، اضافه کاری هم حساب میشه براتون!”

+ داشتم فیلم مصاحبهء بعد از راهپیمایی دیروز رو می دیدم. یعنی من موندم این مردمی که این دری وری ها رو می گفتن، توی این مملکت زندگی نمی کنن؟؟!

۹ نظر

۶۷- لقب ِ تازه!

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دو تا لقب دیگه هم به القابمون اضافه شد!!
خس و خاشاک و اغتشاشگر و آشوبگر و منافق و اراذل و اوباش، کم بود، بزغاله و گوساله هم شدیم!
من هیچوقت آدم مذهبی نبودم اما تا جایی که می دونم در همه ادیان، توهین جز کارهای ناشایت بوده و هست! مگر اینکه تغییر کرده باشه و من در جریانش نباشم!! به هر حال از یه آقایی که به اصطلاح در دین به جایی رسیده که یه عده ای پشت سرش به نماز می ایستند واقعا” انتظار نمی ره که در این حد زننده صحبت کنه!
هر چند که این روزها تنها چیزی که در بین رده دولتی به چشم نمیاد، پایبند بودن به اصول دینی و انسانی هست!
+ ترگل عزیز، این وبلاگ رو معرفی کرده! گویا هر روز اسمش رو نبرهای به روز معرفی می کنه!!

۱۲ نظر

۶۶- بعد از عاشورا به همرا سد شکن!!

این روزها مدام به این فکر می کنم که بعد از این چی میشه! و تنها چیزی که توی ذهن ام پر رنگ تر میشه، تاریکی هست! دیشب من و هیس در مورد این موضوع بحث می کردیم که:” حالا نفر اول مملکت! هیچی نفهم! مگه این آدم چهار تا مشاور نداره بغل دستش که راهنماییش کنن؟” ما آدم های معمولی که دغدغه های معمولی هم داریم، برای هر تصمیم چند تا مشاوره می گیریم و مشورت می کنیم اونوقت یه آدم با این جایگاه… ! موضوع اینه که اینطور هم داره خودش رو به نابودی می کشه که خواست همهء ماست، و هم جوانهای مملکت رو داره فنا می کنه! من واقعا نمی تونم درک کنم که چرا تا این حد بی فکر!
+ من نمی دونم این اطلاعات تا چه حد درسته اما بد نیست داشته های خودتون رو با داشته.های ر.هبر مقایسه کنید! هر چند که از این جیب به اون جیبه!
+ من نتونستم در مقابل دیدن این فیلم اشک نریزم! دیدنش رو بهتون توصیه نمی کنم!

+این هم اسمش رو نبرها برای عبور!! اینها رو با برادر محترم در ایران چک کردم. امیدوارم برای شما هم باز بشن!
+  و  +  و +  و  +  و  +

۱۴ نظر

۶۵- کشتار ِ اینها!

همیشه از استرس بیزار بودم و البته کل زندگیم هم به داشتن استرس اون هم نوع شدیدش گذشته! البته استرس داشتن من نه از چهره ام معلوم میشه و نه میشه از رفتارم چیزی فهمید! در کل از اون دسته از آدم هایی هستم که خوب حفظ ظاهر می کنن! و این حفظ ظاهر کردن باعث شده که بر اثر فشردن زیاد دندان ها به هم در حین استرس، فک مبارک کارآیی های خودش رو از دست بده و گاهی اوقات قفل بشه و یه جماعتی از شنیدین صدای ِ گرمم بی نصیب بمونن! حالا کاری ندارم که شب به شب باید با یه قالب توی دهن بخوابم و مدام حواسم باشه که یه وقتی حشره ای، جونوری چیزی سر از دهن مبارک اینجانب در نیاره!
تصمیم ندارم بحثی رو شروع کنم و یا ماجرایی رو بازگو کنم، فقط اینکه، امروز از صبح آنچنان دچار استرسی بودم که پنج ماه تحت درمان بودن کامل به باد رفت. امروز رسما فک مبارک س.ر.و.ی.س شد و در حال حاضر یک ساعتی هست که من دست به فک، روی مبل ولو شدم و سعی می کنم طوری ماساژش بدم که حداقل بشه باهاش چهار کلام حرف زد!
اخبار امروز واقعا هولناک بود! هیچ چیز نمیشه گفت. حتی نمیشه به چیزی فکر کرد. من… ترسیده ام. درست مثل روزی که یکی از همین ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت.ی ها دست مامان رو شکست! من امروز درست مثل همون روز ترسیدم. و قفل شدن فک ِ من در مقابل کشتار ِ بزرگ ِ اینها درست در چنین روزی، اتفاق کوچکی هست!

۳ نظر

۶۴- بازی وبلاگی!

اینروزها بازی ای بین بچه های وبلاگنویس مد شده که باید پنج مورد از اخلاقیات گل و بلبل رو نام برد. وقتی توی وبلاگ ها سرک می کشیدم و خصوصیات رو می خوندم، می دیدم عجیب من همه خصوصیات رو دارا هستم! چیزی نیست که من نخونده باشم و در من وجود نداشته باشه! به دعوت دو تا از دوستان عزیزم زیگزاگ و چغاله بادوم این بازی رو انجام می دم. با اینکه سخته انتخاب کردن از میون این همه اخلاقیات خوب!! اما انگار چاره ای نیست!
۱- بارزترین خصوصیت من، منطقی بودن عجیب ِ من هست! نمی خوام بگم آدم احساساتی و رمانتیکی نیستم، اما زمانی که قرار بر گرفتن تصمیمی باشه، امکان نداره روی جوانب عاطفی تصمیمم فکر کنم!
۲- از اون دسته از آدم ها وسواسی هستم که باید همه چیز در اطرافم فوق العاده مرتب باشه، اما این دلیل نمیشه که بعضی اوقات شلخته نباشم و جوراب ِ نازک مچی ام رو از توی هیچ کدوم از کشوهای لباسهام پیدا نکنم و مجبور بشم بدون جوراب تشریفم روببرم مهمونی! درست مثل همین دیشب!!
۳- وقتی عصبانی می شم، دیگه عصبانی شدم و خدا به داد کسی که در اون زمان دم دستم هست، برسه! دو حالت داره، یا سکوت مطلق می شم یا فریاد ِ گوشخراش! در هر دو حالت هم خودم بیشتر از کسی که دم دستم هست اذیت میشم.
۴- وقتی از لحاظ روحی خیلی اذیت بشم، فقط کافیه بخوابم! از خواب که بیدار بشم، همه چیز رو برای خودم حل شده می دونم و خیلی راحت تصمیم تازه ای می گیرم!
۵- همیشه خدا در حال عذاب وجدان هستم! اونهم به خاطر خوردن! یعنی امکان نداره من یه لیوان آب بخورم و به این فکر نکنم که الان این یه لیوان آب که قلنبه شده، از کجای هیکلم می زنه بیرون!؟ نه اینکه پرخور باشم، نه! اما عجیب استعدادی دارم توی چاق شدن! یعنی نفس کشیدن هام هم باید روی حساب کتاب باشه که نکنه چاق بشم! همین باعث میشه که در همه حال، فکر وزنم باشم!! حتی بیشتر از فکر کردن به اهدافم!!:دی
چون احتمالا” همه دوستان وبلاگ نویس توی این بازی شرکت کردن و من آخرین نفر بودم، بهتر دیدم که از کسی اسم نبرم! هر کس این بازی رو انجام نداده از طرف من دعوت هست!
+ هیچ چیز به اندازه هدیه گرفتن ِ این کتاب اون هم به زبان آلمانی، نمی تونست من رو این همه خوشحال کنه.

۹ نظر

۶۳- اندر بی استعدادی چشم!

همیشه برای من پیدا کردن استعدادهای خفته در وجودم، که ماشاااله اونقدر زیاد هستن که خودم یه عمره انگشت حیرت به دندون دارم!!، انقدر جذاب بوده که شاید کل عمرم به همین موضوع اختصاص پیدا کرده!!
حالا فکرش رو بکنید یهو بری توی وبلاگ یکی از دوستان – سلام نسرین جان. خوبی؟- و ببینی در مورد یکی از استعدادهات نوشته و تبلیغ هم کرده! خوب توی نگاه اول انقدر جذاب هست که از فرط ذوق مرگی، براش یه کامنت چهار، پنج خطی می نویسی و بعد هم کلی خنده ات می گیره که، عجب فرصت طلبی هست این نسرین و عجب چشمی داری تو و به به و چه چه!
اما همه این ذوق مرگی فقط دو دقیقه طول می کشد و به محض اینکه یادت می افتد که خانواده همسر محترم از یه طریق هایی که ابدا” فکرش را هم نمی کردی راه پیدا کرده اند به وبلاگ ات و احتمالا” وبلاگ های دوستان را هم نظری می اندازند و احتمالا” تا حالا در مورد کشف این استعداد آخرت هم بوهایی برده اند، خنده از لبت می رود و می نشینی فکر می کنی که حالا چه کنی با این موضوع!؟!
آن هم با توجه به اینکه خانواده آقای هیس خانواده حادثه خیزی هستند و دست این شش ماهء ایران را از پشت بسته اند با این همه اتفاق عجیب و غریب، اگر تا حالا دلیل پیدا نکرده بودند برای رخ داد ِ مسائل، حالا احتمالا” اگر حتی کسی اشتهایش کم یا زیاد هم شود می اندازند گردن اینجانب! البته گردن من که نه! گردن چشم های شهلایی زیبایم!:دی
به هر حال که همین کافی بود که یک صبح تا شب وقت بگذارم برای اینکه راه حلی پیدا کنم برای خنثی کردن ِ این پست ِ خودم! به هر حال که من از همین تریبون اعلام می کنم:” چشمای من همچین استعدادی هم ندارند که نسرین این همه بزرگش می کند!!:دی
دلیلش هم این است که دیروز برفی آمد که بیا و ببین! ”
قبول نداری؟!
سندش موجوده!!

۱۶ نظر